تبلیغات
ادبـیــات ، نـبـ ـ ـــ ـض سـخـــن کسب درآمد کسب درآمد
                                                 
                   
                  هر جا که حکایتی و جمعی
                               هنگامه توستــ و محفل من
                                                             
                         تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول
                                                
                                          
                                    دوستان درود ... خوش آمدید

ما در این وبلاگ قصد داریم فضایی خوش پیرامون学校だよ。勉強 の絵文字زبان و ادب و شعر پارسی学校だよ。勉強 の絵文字برای 
                            دوستداران این موضوع فراهم کنیم.

       امید داریم ما رو با نظرات، پیشنهادها و البته انتقادات خود همراهی کنید.

          رونوشـتـــ از مطالبــ وبلاگــ  تنــها با ذکر منبـع رواسـتــ .

                    
                                     با سپاس فراوان
    



تاریخ : چهارشنبه 24 شهریور 1395 | ساعت 01 و 42 دقیقه و 35 ثانیه | نویسنده : ضحی .ن | نظرتون؟؟؟◔◡◔
                                                      

پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : « اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی .»

پرنده گفت : « من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم . اما گاهی پرنده ها و آدم ها را اشتباه می گیرم . »
انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود .

پرنده گفت : « راستی ، چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟ » انسان منظور پرنده را نفهمید ، اما باز هم خندید .

پرنده گفت : « نمی دانی ، توی آسمان چقدر جای تو خالیست . » انسان دیگر نخندید . انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی ِ دور . یک اوج دوست داشتنی .

پرنده گفت : « غیر از تو ، پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است . درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرین نکند فراموش می شود . »

پرنده این را گفت و پر زد . انسان ردّ پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش ، آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .

آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت :‌ « یادت می آید ، تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی . راستی ، عزیزم ، بال هایت را کجا جا گذاشتی ؟ »

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد . آن وقت رو به خدا کرد و گریست .



キラキラ のデコメ絵文字 متنی که خوندید ، بخشی از کتاب " بال هایت را کجا جا گذاشتی ؟ " نوشته ی عرفان نظرآهاری بود. پیشنهاد می کنم این کتاب با تصویرگری زیبای امیر شعبانی نژاد رو تهیه و مطالعه کنید. キラキラ のデコメ絵文字



طبقه بندی: ღ نـوشـتـه های ادبــی ღ،  مـعــرفـی کتــــابـــــــ✎، 

تاریخ : چهارشنبه 1 دی 1395 | ساعت 23 و 09 دقیقه و 43 ثانیه | نویسنده : ضحی .ن | نظرتون؟؟؟◔◡◔



ミントブルー のデコメ絵文字 درود دوستای گلم ミントブルー のデコメ絵文字



آشی برات بپزم که یه وجب روغن روش باشه 

شایدبرایتان جالب باشد که بدانید ناصرالدین شاه سالی یکبار آش نذری می پخت و خودش در مراسم پختن آش حضور داشت تاثواب ببرد ! درحیاط قصر اغلب رجال مملکت جمع میشدند و هریک کاری انجام میدانند خود شاه هم بالای ایوان می نشست نظاره گر کارها بود.

سرآشپزباشی ناصرالدین شاه مثل یک فرمانده امرونهی میکرد و در پایان کار به در خانه هریک  از رجال کاسه آشی میفرستاد و آنها نیز می بایست کاسه خالی شده آش را از اشرفی پرمیکردند و به دربار میفرستادند

آشپزباشی کسانی را که میخواست بیشتر از آنها اشرفی بگیرد روی آش انها روغن بیشتری می ریخت . پرواضح است آنکه کاسه کوچکی از دربار برایش فرستاده میشد کمتر ضرر میکرد و آنکه مثلایک قدح بزرگ آش ( که یک وجب هم روغن رویش ریخته شده) دریافت میکرد حسابی بدبخت میشد 

به همین دلیل در طول سال اگر آشپزباشی مثلا با یکی از اعیان یا وزرا دعوایش میشد آشپزباشی به او میگفت: بسیار خوب! بهت حالی میکنم دنیادست کیه! آشی برات بپزم که یک وجب روغن رویش باشد !!!

منبع:کتاب سه سال در دربارایران
نوشته دکترفووریه


تاریخ : پنجشنبه 25 آذر 1395 | ساعت 13 و 06 دقیقه و 02 ثانیه | نویسنده : یاسمن .س | نظرتون ؟
                                                                                            

                          Hello دورد دوستای گلم Hello

براتون یه دکلمه آماده کردم از علیرضا آذر و احسان افشاری به اسم« دو در یک »
شاهکاره .. توصیه می کنم حتما گوش کنید . 

متن دکلمه :
شعر و صدای پارت اول: احسان افشاری              
شعر و صدای پارت دوم: علیرضا آذر 

احسان افشاری:
من ریزه کاری های بارانم ... در سرنوشتی خیس می مانم
دیگر درونم یخ نمی بندی ... بهمن ترین ماهِ زمستانم
رفتی که من یخچالِ قطبی را ... در آتش دوزخ برقصانم
رفتی که جای شال در سرما ... چشم از گناهانت بپوشانم

اِی چشم های قهوه قاجاری ... بیرون بزن از قعرِ فنجانم
از آستینم نفت می ریزد ... کبریت روشن کن،بسوزانم
از کوچه های چرک می آیم ... در باز کن،سردرگریبانم
در باز کن،شاید که بشناسی ... نت های دولّا،چنگِ هذیانم

یک بی کجا درمانده از هر جا ... سیلی خورِ ژن های خودکامه
صندوقِ پُستِ پَستِ بی نامه ... یک واقعا در جهل علامه
یک واقعاتر شکلِ بی شکلی ... دندانه های سینِ احسانم
دندانه ام در قفل جا مانده ... هر جوری می خواهی بچرخانم

سنگم که در پای تو افتادم ... هر جا که می خواهی بغلتانم
پشتِ سرت تابوتِ قایق هاست ... سر برنگردان روحِ عریانم
خودکارِ جوهر مُرده ام یا نه ... چون صندلی از چارپایانم
می خواهی آدم باش یا حوّا ... کاری ندارم، من که حیوانم

یک مُژه در پلکم فرود آمد ... یک میله از زندانِ من کم شد
تا کِش بیاید ساعتِ رفتن ... پل زیر پای رفتنم خم شد
بعد از تو هر آینه ای دیدم ... دیوار در ذهنم مجسم شد
از دودمانِ سِدر و کافوری ... با خنده از من دست می شوری

من سهمی از دنیا نمی خواهم ... می خواستم،حالا نمی خواهم
این لاله ی بدبخت را بردار ... بر سنگِ قبرِ دیگری بگذار
تنهایی ام را شیر خواهم داد ... اوضاع را تغییر خواهم داد
اندامی از اندوه می سازم ... با قوزِ پشتم کوه می سازم

باید که جلّادِ خودم باشم ... تفریقِ اعدادِ خودم باشم
آن روزها پیراهنم بودی ... یک روزِ کامل بر تنم بودی
از کوچه ام هرگاه می رفتی ... با سایه ی من راه می رفتی
اِی کاش در پایت نمی افتاد ... این بغض های لختِ مادرزاد

اِی کاش باران سیر می بارید ... از دامنت انجیر می بارید
در امتداد این شبِ نفتی ... سقطِ جنونم کردی و رفتی
در واژه های زرد می میرم ... در بعد از ظهری سرد می میرم
باید کماکان مُرد اما زیست ... جز زندگی در مرگ راهی نیست

باید کماکان زیست اما مُرد ... با نیشخندی بغضِ خود را خورد
انسان فقط فوّاره ای تنهاست ... فوّاره ها تُف های سربالاست
من روزنی در جلدِ دیوارم ... دیوارِ حتما رو به آوارم
آوار یعنی دوستت دارم

آوار کن بر من نبودت را ... باروت نه،با فوت ویرانم
از لای آجرها نگاهم کن ... پروانه ای در مشتِ طوفانم
طوفان درختان را نخواهد برد ... از ابرِ باران زا نترسانم
بو می کِشم تنهاییِ خود را ... در باجه ی زردِ خیابانم

هر عابری را کوزه می بینم ... زیر لبم خیام می خوانم
این شهر بعد از تو چه خواهد کرد ... با پرسه های دورِ میدانم
یک لحظه بنشین برفِ لاکردار...دارم برایت شعر می خوانم

علیرضا آذر:
خوب است و عمری خوب می ماند ... مردی که روی از عشق می گیرد
دنیا اگر بد بود و بد تا کرد ... یک مردِ عاشق،خوب می میرد
از بس بدی دیدم به خود گفتم ... باید کمی بد را بلد باشم
من شیرِ پاک از مادرم خوردم ... دنیا مجابم کرد بد باشم

دنیا مجابم کرد بد باشم ... من بهترین گاوِ زمین بودم
الان اگر مخلوقِ ملعونم ... محبوبِ ربّ العالمین بودم
سگ مستِ دندان تیزِ چشمانش ... از لانه بیرون زد شکارم کرد
گرگی نخواهد کرد با آهو ... کاری که زن با روزگارم کرد

هر کار می کردم سرانجامش ... من وصله ای ناجورتر بودم
یک لکّه ننگِ دائمی اما ... فرزندِ عشقِ بی پدر بودم
دریای آدم زیرِ سر داری ... دنیای تنها را نمی بینی
بر عرشه با امواج سرگرمی ... پارو زدن ها را نمی بینی

اِی استوایی زن،تنت آتش ... سرمای دنیا را نمی فهمی
برف از نگاهت پولَکی خیس است ... درماندگی ها را نمی فهمی
درماندگی یعنی تو اینجایی ... من هم همین جایم ولی دورم
تو اختیارِ زندگی داری ... من زندگی را سخت مجبورم

درماندگی یعنی که فهمیدم ... وقتی کنارم روسری داری
یک تارِ مو از گیسوانت را ... در رختخوابِ دیگری داری
آخر چرا با عشق سر کردی ... محدوده را محدودتر کردی
از جانِ لاجانت چه می خواهی ... از خطِ پایانت چه می خواهی

این دردِ انسان بودنت بس نیست؟ ... سر در گریبان بودنت بس نیست؟
از عشق و دریایش چه خواهی داشت ... این آب تنها کوسه ماهی داشت
گیرم تو را بر تَن سَری باشد ... یا عُرضه ی نان آوری باشد
گیرم تو را بر سر کلاهی هست ... این ناله را سودای آهی هست

تا چرخِ سرگردان بچرخانی ... با قدِ خم دکّان بچرخانی
پیری اگر رویی جوان داری ... زخمی عمیق و ناگهان داری
نانت نبود،آبت نبود اِی مرد ... با زخمِ ناسورت چه خواهی کرد
پیرم،دلم هم سنِ رویم نیست ... یک عمر در فرسودگی کم نیست

تندی نکن اِی عشقِ کافر کیش ... خیزابِ غم،گردابه ی تشویش
من آیه های دفترت بودم ... عمری خدا پیغمبرت بودم
حالا مرا ناچیز می بینی؟ ... دیوانگان را ریز می بینی؟
عشق آن اگر باشد که می گویند ... دل های صاف و ساده می خواهد

عشق آن اگر باشد که من دیدم ... انسانِ فوق العاده می خواهد
سنی ندارد عاشقی کردن ... فرقی ندارد کودکی،پیری
هر وقت زانو را بغل کردی ... یعنی تو هم با عشق درگیری
حوّای من آدم شدم وقتی ... باغِ تنت را بر زمین دیدم

هِی مشت مشت از گندمت خوردم ... هِی سیب سیب از پیکرت چیدم
سرما اگر سخت است قلبی را ... آتش بزن درگیرِ داغش باش
ول کن جهان را،قهوه ات یخ کرد ... سرگرمِ نان و قلب و آتش باش
این مُرده ای را که پِی اش بودی ... شاید همین دور و برت باشد

این تکه قلبِ شعله بر گردن ... شاید علیِ آذرت باشد
او رفت و با خود برد شهرم را ... تهران پس از او توده ای خالیست
آن شهرِ رویاهای دور از دست ... حالا فقط یک مشت بقالیست
او رفت و با خود برد یادم را ... من مانده ام با بی کسی هایم

خب دستِ کم گلدانِ عطری هست ... قربانِ دستِ اطلسی هایم
او رفت و با خود برد خوابم را ... دنیا پس از او قرص و بیداریست
دکتر بفهمد یا نفهمد باز ... عشق التهابِ خویش آزاریست
جدی بگیرید آسمانم را ... من ابتدای کُندِ بارانم

لنگر بیندازید کشتی ها ... آرامشی ماقبلِ طوفانم
من ماجرای برف و بارانم ... شاید که پایی را بلغزانم
آبی مپندارید جانم را ... جدی بگیرید آسمانم را
آتش به کول از کوره می آیم ... باور کنید آتش فشانم را

می خواستم از عاشقی چیزی ... با دستِ خود بستند دهانم را
من مردِ شب هایت نخواهم شد ... از بسترت کم کن جهانم را
رفتم بنوشم اشکِ خود را باز ... مردم شکستند استکانم را
تا دفترم از اشک می میرد ... کُبرای من تصمیم می گیرد

تصمیم می گیرد که برخیزد ... پایین و بالا را به هم ریزد
دارا بیفتد پای ساراها ... سارا به هم ریزد الفبا را
سین را،الف را،را و سارا را ... درهم بپیچانند دارا را
دارا نداری را نمی فهمد ... ساعت شماری را نمی فهمد

دارا نمی فهمد که نان از عشق ... سارا نمی فهمد،امان از عشق
سارای سالِ اولی مَرد است ... دستانِ زبر و تاولی مَرد است
این پا که سارا مال یک زن نیست ... سارا که مالِ مَرد بودن نیست
شالِ سپیدِ روی دوشَت کو؟ ... گیلاس های پشتِ گوشَت کو؟

با چشم و ابرویت چه ها کردی؟ ... با خرمنِ مویت چه ها کردی؟
دارا چه شد سارایمان گم شد؟ ... سارا و سینَش حرفِ مردم شد؟
تنها سپاس از عشق خودکار است ... دنیا به شاعرها بدهکار است
دستانِ عشق از مثنوی کوتاه ... چیزی نمی خواهد پلنگ از ماه

با جبر اگر در مثنوی باشی ... لطفی ندارد مولوی باشی
استادِ مولانا که خورشید است ... هفت آسمان را هیچ می دیده ست
ما هم دهان را هیچ می گیریم ... زخمِ زبان را هیچ می گیریم
دارم جهان را دور می ریزم ... من قوم و خویشِ شمسِ تبریزم

نانت نبود،آبت نبود اِی مرد ... ول کن جهان را،قهوه ات یخ کرد


لینک دانلود 



تاریخ : دوشنبه 15 آذر 1395 | ساعت 19 و 40 دقیقه و 48 ثانیه | نویسنده : یاسمن .س | نظرتون ؟
                                 
                          
خواجه نظام الدین عبیدالله زاکانی ، شاعر و لطیفه پرداز نامدار ایران ، در قرن هشتم هجری می زیست . وی از خاندان زاکانیان بوده است . زاکانیان تیره ای از اعراب هستند که به قزوین مهاجرت کرده و آنجا ساکن شدند .
عبید به لحاظ وضعیت اجتماعی آن روزگار ، به طنز روی آورد و نظم و نثر خود را وسیله ی حمله به عرف ها و عادات نادرست و مفاسد و معایب طبقهٔ مشخصی از اجتماع قرار داد . 

از آثار برگزیده ی او می توان به مثنوی عشّاق نامه ، کتاب اخلاق الاشراف ، ریش نامه ، صد پند ، لطایف و ظرایف ، رسالهٔ دلگشا ، و بالأخره منظومهٔ معروف موش و گربه اشاره کرد .

وی در حدود سال های 771 و 772 هجری قمری زندگی را بدرود گفت . بنا به اظهار " علامه سیّد علی کمالی دزفولی " ، قرآن پژوه معاصر ، در خاطره ای از اعقاب خود می گوید : « روزی در دزفول باران تندی باریدن گرفت به طوری که بعضی از خانه ها خراب شد و گل و لای در کوچه ها جریان پیدا کرد . بعد از پایان باران و نشست آب در یکی از خانه های نزدیک به محله خراطان ، سنگ قبری مبنی بر اینکه مدفن عبید زاکانی است ، نمایان شد . »

یادش گرامی




طبقه بندی: زندگی نــامــهٔ بزرگان ادبـــــ❣، 

تاریخ : شنبه 22 آبان 1395 | ساعت 19 و 36 دقیقه و 22 ثانیه | نویسنده : ضحی .ن | نظرتون؟؟؟◔◡◔
                               httpwwwsheklakveblagblogfacom   درود دوستــان   httpwwwsheklakveblagblogfacom
                             
سروده های شعرا از واقعه کوه طور و درخواست حضرت موسی از خداوند 


سوره : الاعراف آیه :  143

آیه : وَلَمَّا جَاء مُوسَى لِمِیقَاتِنَا وَكَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِی أَنظُرْ إِلَیْكَ قَالَ لَن تَرَانِی وَلَـكِنِ انظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِی فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَخَرَّ موسَى صَعِقًا فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَكَ تُبْتُ إِلَیْكَ وَأَنَاْ أَوَّلُ الْمُؤْمِنِینَ.

چون موسی به میعادگاه ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت ، گفت : ای پروردگار من ، بنمای ، تا در تو نظر کنم .

گفت: هرگز مرا نخواهی دید به آن کوه بنگر ، اگر بر جای خود قرار یافت ، تو نیز مرا خواهی دید.

 چون پروردگارش بر کوه تجلی کرد ، کوه را خرد کرد و موسی بیهوش بیفتاد چون به هوش آمد گفت : تو منزهی ، به تو بازگشتم و من نخستین مؤمنانم

                                                                 

                                           سعدی

                          چو رسی به کوه سینا "أرِنی" مگو و بگذر
                          که نیرزد این تمنا به جواب "لن ترانی"

                                            حافظ
                          چو رسی به طور سینا "أرِنی" بگو و بگذر 
                          تو صدای دوست بشنو، نه جواب "لن ترانی"

                                            مولانا
                          "أرنی" کسی بگوید که تو را ندیده باشد
                          تو که با منی همیشه، چه "تری" چه " لن ترانی"

                           

          

                      منتظر پیشنهادات و نظراتتون هستم   




طبقه بندی: ♪ همــــه چیــز درباره شعر✐، 

تاریخ : پنجشنبه 6 آبان 1395 | ساعت 13 و 16 دقیقه و 56 ثانیه | نویسنده : یاسمن .س | نظرتون؟

درود دوستان 

مثل های بسیاری در زبان فارسی وجود دارد که هنوز در معنای اصلی و نیز در صورت نوشتاری آنها شک و تردید وجود دارد. از آنجا که اغلب مثل ها از طریق دهان به دهان و بصورت شفاهی به نسل های بعدی انتقال یافته و بیشتر، جنبه کنایی آنها مورد توجه بوده است، در برخی موارد، جنبه های حقیقی و معنایی و حتی صورت صحیح ملفوظ و نوشتاری آنها دچار تحریف و دگرگونی شده است.
یکی از این امثال، مثل «پیش قاضی و معلق بازی؟!» است که هرچند مفهوم کنایی آن باقی مانده؛ لیکن صورت صحیح نوشتاری و ملفوظ و معنای حقیقی آن دچار تغییر و دگرگونی شده است.

 درست آن این است :  پیش غازی و معلق‌بازی 
«غازی» یعنی «بندباز» (البته معنای دیگری هم دارد جنگجو) منظور از این تعبیر عامیانه این است که «پیش کسی که روی بند معلق می‌زند و شیرین‌کاری می‌کند، معلق‌زدن هنرنمایی ناچیزی است


امیدوارم خوشتون اومده باشه 


 منتظر نظراتتون هستم 





طبقه بندی: جالبــــ انگیـز های ادبی❁_❁، 

تاریخ : چهارشنبه 14 مهر 1395 | ساعت 23 و 36 دقیقه و 43 ثانیه | نویسنده : یاسمن .س | نظرتون ؟
                              zibaدرود دوستانziba

                     در ادامه ی این پست چند عکس ِشعر براتون گذاشتم.

                                              
                             
                                   ミントブルー のデコメ絵文字 امیدوارم لذت ببرید ミントブルー のデコメ絵文字
                                                                     
                                                                
                                                                       تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول 




ادامه مطلب

طبقه بندی: ⌘ عـکـس نـوشـتـه های ادبـــی ⌘، 

تاریخ : چهارشنبه 14 مهر 1395 | ساعت 14 و 56 دقیقه و 29 ثانیه | نویسنده : ضحی .ن | نظرتون؟؟؟◔◡◔
           
                         
             برپـا شده است در دل ِ من خیـمـه ی غمی 

             جــانــم چه نوحـه و چه عـزا و چه ماتـمی 

                                                          # سعید ـ بیابانکی


           花だよ。ハイビスカス のデコメ絵文字 روزهای سوگواری ماه محرم بر شما دوستان تسلیت باد 花だよ。ハイビスカス のデコメ絵文字


برچسب ها: Moharam95،  

تاریخ : چهارشنبه 14 مهر 1395 | ساعت 13 و 54 دقیقه و 07 ثانیه | نویسنده : ضحی .ن | نظرتون؟؟؟◔◡◔



درود دوستـــــــــان 


طبق قرار با یک کتاب دیگه اومدم پیشتون 

امروز رمان کوری اثر ژوزه ساراماگو بهتون معرفی میکنم که برنده جایزه نوبل هست
و رمانی انتقادی نسبت به اوضاع جامعه است .


قسمتی از داستان : داستان از ترافیکِ یک چهارراه آغاز می‌شود. رانندهٔ اتومبیلی به‌ناگاه دچار کوری می‌گردد. به فاصلهٔ اندکی، افراد دیگری که همگی از بیماران یک چشم‌پزشک‌اند، دچار کوری می‌شوند. پزشک با معاینهٔ چشم آنها درمی‌یابد که چشم این افراد کاملاً سالم است، اما آنها هیچ‌چیز نمی‌بینند. جالب آن است که برخلاف بیماری کوری، که همه‌چیز سیاه است، تمامی این افراد دچار دیدی سفید می‌شوند.
خوندن این کتاب رو حتما بهتون توصیه می کنم 

منتظر نظراتتون هستم 





طبقه بندی: مـعــرفـی کتــــابـــــــ✎، 

تاریخ : یکشنبه 4 مهر 1395 | ساعت 22 و 52 دقیقه و 53 ثانیه | نویسنده : یاسمن .س | نظرتون ؟
                                                                 
[http://www.aparat.com/v/CL5zU]
                            
دوستان امروز یکـ ویدیو ی بسیــار جذابــــ درباره ی « دیدار شمس و مولانا » که 
                 یکـ نمایش عروسکی هست رو براتون گذاشتم . ぐーみーず のデコメ絵文字

             این ویدیو به همراه زیرنویس شعر اجرایی اون هست .

                       برای دانلود ویدیو اینجا رو کلیک کنید . ミントブルー のデコメ絵文字

                                                *グーミン* のデコメ絵文字 امیدوارم لذتــــ ببرید *グーミン* のデコメ絵文字



طبقه بندی: کلیــپـــــ ـهای ادبـــی ◄ـ►، 

تاریخ : جمعه 2 مهر 1395 | ساعت 12 و 13 دقیقه و 50 ثانیه | نویسنده : ضحی .ن | نظرات
تعداد کل صفحات : 2 ::      1   2  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.